تبليغاتX
عشق من تنهام نذار

عشق من تنهام نذار

به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...آرزوهایم را فراموش خواهم کرد شاید برای همیشه

سلام به همه خوبين؟چه خطرا با سرماي هوا چيكار ميكنيد؟حدود 1ماه ميشه سري به وبم نزدم امروزم اومدم بگم ميخوام وبمو تا يه مدت درشو تخته كنم اينجا تنها جايي بود كه حرفا دلمو بي پرده ميگفتم اما ميخوام يه مدت بگذره تا وبمو يه تغييراتي بدم هم وبم هم خودم البته ميام و نظرا دوستا خوبمو ميخونم در ضمن جواب من به اون فرد ناشناسي كه نظراي مزخرف برام ميذاره وبم هرجوري كه هست به خودم ربط داره چون بخاطره دل خودم مينويسم و نظر تو و امثال تو برام مهم نيست خوشت نمياد نيا به وبم و اينكه اگه جرأت داري اسم بذار و بگو كي هستي خب با عرض معذرت دوستان مواظب خودتون باشين فعلا باي همگي

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت15:22توسط فاطیما | |

سلام... امروز تولد علی بود یادم رفت بهش تبریک بگم خیلی ناراحتم... بخدا انقد مشکل دارم که خودمو هم فراموش کردم علی جان منو ببخش شرمنده تولد تولد تولدت مبارک انشاالله یه عمر طولانی خوب و با عزت داشته باشی امیدوارم مشکلاتت حل بشه و به سمانه برسی روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوان بهت بگن :. تولدت مبارک به یاد گذشته....

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت19:19توسط فاطیما | |

دیروز با اولین برگی که از درخت همسایه افتاد پاییز زودرس را تجربه کردم ولی امروز.... افسوس که در برگریز خزانم حتی باد هم نوازشش را از من دریغ می کند...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت15:4توسط فاطیما | |

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود ... و برای نخستین گل‌ها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت15:3توسط فاطیما | |

شعر حمید مصدق وجواب فروغ فرخ زاد شعر حمید مصدق تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق در این پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت جواب زیبای فروغ فرخ زاد من به تو خندیدم چون كه می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق در این پندارم كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت15:2توسط فاطیما | |

سلام سلااااااااااااااامممممممممم به همه خوبین؟خوشین؟با سردی هوا چه میکنید>دماوند که برف اومده هوا خیلی سرده<>کلی حرف برای گفتن دارم تو این 1ماه یه عالمه اتفاق عجیب افتاده برام هم خوب بوده هم بد اول از همه بگم با یه پسره خیلی خوب آشنا شدم 22سالشه منو خیلی درک میکنه دوستای خوبی برای هم هستیم خیلی دوسش دارم<>اوایل مهر ماه بود شب ساعت 12 گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود ج دادم اما حرف نزدم<"> دیدم بعد چند ثانیه یه صدایی اومد فاطمه اگه خودتی حرف بزن>منم س منم س منم س جمله آخرش چندبار تو ذهنم چرخید هنگ بودم باورش سخت بود که س برگشته قطع کردم دیدم اس داد حرف بزن دلم برای صدات تنگ شده دوباره زنگ زد به اندازه 1مین حرف زدیم صدام در نمی اومد بهم گفت تازه از آموزشی اومده حرفی برای گفتن نداشتم جوابشو نداد تا صبح که اس داد بهم گفت خیلی دوسم داره گفت شبه قدر تو پادگان از خدا خواسته تا منو بهش برگردونه باورتون میشه اون پشیمونه...<میگه بعد خدمت میاد خواستگاریم با حرفاش هنگ شدم موضوع رو به مامانم گفتم اما گفت هم خودش هم بابام مخالفه و اصلا راضی نمیشن ">با وجود بدی های س هنوز دوسش دارم میدونم احمقم اما واقعا عاشق شدم تو شرایط بدی هستم ار یه طرف مخالفته خانوادم از یه طرف پافشاری س از یه طرفم /ح/ همون که بالا دربارش نوشتم گیجم گیییییییییججججججججج برام دعا کنید تصمیم درست بگیرم...از طرف دیگه داداش دوستم نسرین فوت کرد 22سالش بود اسمش وحید بود تو شبه قبل خواستگاریش سکته مغزی میکنه< میمیره مراسم خاکسپاریش افسردم کرد داداشش غش کرد سر جنازه دوستم نقل میریخت مادرش زجه میزد خلاصه ریختم بهم برای شادی روحش فاتحه بخونید و از خدا بخواین به خانوادش صبر بده...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت14:32توسط فاطیما | |

از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم از روز آشنایی با تو متنفرم از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم از این عشق افراطی متنفرم از افکاری که به تو ختم می شود متنفرم از سکوت پرمعنایت متنفرم از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود ولی نمی شنوی متنفرم از احساسی که به تو دارم متنفرم از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم متاسفم به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متاسفم به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم . به خاطر سکوتم متاسفم. به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم به خاطر همه چیز متاسفم دوستت داشتم .... دارم .... و خواهم داشت ....هیچکس در دلم جای تو را نخواهد گرفت .

+نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت14:6توسط فاطیما | |

روز مرگم فرا رسیده است همه با جامعه های سیاه سرمزارم حاضرهستند ولی از تومیخواهم باهمان لباس سفیدی که بر تن داری سرمزارم حاضر باشی. تاببینی باتو هم رنگم وبه خاطرت لباس سفید برتن دارم.. وصدای تکه های قلبم را گوش کن که فریاد می زند........ دوستت دارم..........

+نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت13:49توسط فاطیما | |

يه روزي عاشقش بودم چه روزايي رو سر كردم باهام غريبه بود اما گذشت و عاشقش كردم ما دوتا هم نفس بوديم قسم به قطره اشكامون اما قسمت نشد باشيم حالا خاليه دستامون منم عاشق ترين بودم تو چشماش عشقو مي خوندم يه عمري ضربه ها خوردم ولي بازم پيشش موندم مادوتا جفت هم بوديم رو عشق هم قسم خورديم اما رفت از پيشم انگار منو دل هر دومون مرديم اگرچه خاليه دستام هنوزم عاشقش هستم نميتونم برم تنها بدجوري دل به اون بستم منم اشكاش مياد يادم آخه عشقو يادش دادم ديدم جلوي چشمام رفت چه ساده از دستش دادم چرا درد منو هيچكس تو اين دنيا نميدونه چشام اسير چشماشه دلم تو حسرت اونه يه روز خوش نديدم من از روزي كه اون رفته سراغشو نميگيرم ديگه از روزاي هفته هنوز تو حسرت اونم چرا رفته نميدونم شايد برگرده اون اما ديگه پيشش نمي مونم دلم از دسته اون خونه ديگه پيشم نمي مونه براش ميميرم و افسوس كه قدرم رو نميدونه كه قدرم رو نميدونه

+نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت13:44توسط فاطیما | |

حالا که رفته ای دل دلیل می آورد و عشق گریه می کند با این همه ، جای خالی ات پُر نمی شود ، نه با خیال و نه با خاطره ... حالا که رفته ای شعری می نویسم برای گل های مریم ، شعری می نویسم برای مرگ شعری می نویسم برای دیداری که دیگر اتفاق نمی افتد *چشمانم که بسته شد آینه بازیش گرفت،کودکانه شکستم،تو خواندی: بازی اشکنک دارد...

+نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت13:41توسط فاطیما | |